مثلِ همیشه پیامت، شهید شد و پیکرِ مطهّر او را در راهپیماییهای بر طمطراق با شعار فراوان، تشییع کردند.
سوم اسفند سالروز پيام حضرت امام به حوزه هاي علميه در 3/12/1367 است. پيامي كه معروف شد به منشور روحانيت. اما اين روزها كه سالروز آن است هيچ سخني از اين پيام در ميان نيست و دريغ از حتي يك يادكرد از آن در حوزه ها و مدارس علميه!
منظومهی تلویحات حاشيه اي است بر اين منشور نوراني كه 9 روز پس از صدور اين پيام توسط حجت الاسلام و المسلمين علی اکبر صادقي رشاد سروده شده است.
همچنين بخوانيد : سكوتي خائنانه... و متن منشور روحانيت و وبلاگ ۸ آذر
خلاصه منظومه مذكور در زير و كامل آن در ادامه ي مطلب مي آيد:
تو از کهنترین زخم عشیره،
سخن گفتی،
از کاریترین،
چرکین ترین
جراحت تاریخ
و از داغهای باغ
ـ داغهای هزارساله،
من از خروشِ تو دانستم که:
استخوان ران شتر
هرگز "رمیم" نخواهد شد
و مشتِ شورشگر ربذه،
میراث عشیرهی من است.
*
قاسطین، مارقین و ناکثین
از مصالحِ "سادهلوحان موجّه"
پلی ساختهاند تا:
به تو:
ای محمدیّت ناب!
و ای علویّت صرف!
یورش آوردند.
شگفتا!
تو در پایتختی، امّا:
خط به خطّ"ملل و نحل شهرستانی" را
زیر چشم داری،
از جملهی "صفات ثبوتی" تو
"علم تفصیلی" به حوادث است.
مجامله و مصلحت اندیشی
از "صفات سلبی" توست.
تو در سال 57
فرعون را غرقه ساختی
و سال 67
سامریان ـ حمّالان اسفار ـ،
طغیان کردهاند
و "گوساله"ای در سینه دارند که
نسبش به "گاوصندوقهای بزرگ" میرسد.
برخی
"قیام" را
دونِ شان خود میپندارند
امّا شیفتهی "جلوس و گعدهاند"،
اینها با قیام کینهای دیرینه دارند
"نوافل" را، حتّی
نشسته میخوانند
چون قیام
حال میخواهد
و آنها از "حال" بیخبرند
و "مستقبل" را،
تنها تا مسافتِ سه سانتی میبینند
ـ فاصلهی چشمهای بیفروغ، تا نوک بینیبرّاق ـ
البتّه ، اگر عینک جُغدیشان را، بزنند.
"منطق الطّیر" را،
بسیار میخوانند
بخاطر کشفِ "مضافٌ الیه" آن
چرا که به "مصافِ" آن،
پایبند نیستند!
بین آنها و "مَرَدهی مُتَنسّک"
"تَقابُل اِضافه" برقرار است!
و اصولاً آنها
خود نوعی"عَرَضِ اِضافه" اند.
"تهجّد" را با "تحجّر"
لازم و ملزوم میدانند!
اینان،
بطنِشان، درد میکند
و "بطن" را مصدر، میدانند
و "مصدر" را
"اصل کلام"،
پس همهی حرف و حدیثشان، بر سر "بطن" است!
*
"اَلفیّهی ابن مالک"،
سینهها را، اشغال کرده است
و تفسیر آیات مهجور
از "دروس جنبی" حوزه است!
"مُغنیِ اللّبیب"
ما را از نهج البلاغه،
مستغنی نخواهد ساخت،
"اصول فقه"
نباید "اصول دین" را
تحت الشّعاع قرار دهد.
کدامین "موسّسان"
باید یاسایِ بیاساسِ
"نظم ما، در بینظمی است" را،
تغیییر دهد؟
و سرانگشتِ چه کَسی،
گِرِههایِ بیشمار"حوادث واقعه" را
خواهد گشود؟
* * *
تو قائل به"اصالت وجود انقلاب" هستی
امّا خطوط،
ـ هریک، با دلیل علیلی ـ
میخواهند "ماهیّتِ اعتباری" خود را
تثبیت کنند.
تو "وحدت" را،
"مساوق وجود" میدانی
آنها "تَشخّص و وجود" را
در "کثرت و تقابل"،
جستجو میکنند!
*
راستی
آن کوزهی مقدس مطرود
در کجاست؟
تا به رسم تَبَرّک و استشفأ
نَمی از تراوهی آن را،
تقدیم خضر کنیم.
* * *
و ما:
بیشمار، صفرها؛
و ایران:
یک اقیانوس "هیچ".
ما به فتویِ تو،
عزمِ عشق کردیم
و طبق مَناسک تو،
اِحرامِ حَرَمِ مُحرّم الحرام را
بستیم
که سفرمان
به صفر المظفّر منتهی شد.
* * *
چشمان تو،
هرگز مشمول مرور زمان نخواهد شد،
همهی صفات تو،
"عین ذات" تو هستند
ـ هرگز تغییر نخواهند کرد ـ
تو
حتّی بعداز انقلاب هم
انقلابی ماندهای!
*
دریچهای را که تو،
قصد گشودنش را داشتی،
به خاطر "عدم قابلیت قابل"
مفتوح نشد،
اگر نه، ایرادی در فاعلیّتِ تو نیست،
و این طبیعت خُفاش است که:
از نور میگریزد.
تو در همان اَوان
ـ در جبههای دیگر ـ
دروازهای گشودی،
به فراخی همهی خاک
و به یُمن اعجاز فتوایت
"آیههای شیطان"
باطل شد.
*
تعلیقهی جدید تو،
بر "نامهی امام سجاد(ع)"
منشور بیداری بود،
و انفجار نور.
امّا:
مثلِ همیشه
پیامت، شهید شد
و پیکرِ مطهّر او را
در راهپیماییهای بر طمطراق
با شعار فراوان،
تشییع کردند.
و با "آب و تاب"
در اشک تمساح، غسلش دادند
و زیر "آوار تیتر"های درشت مطبوعات؛
به خاکش سپردند.
و در همایشهای تشریفاتی
با حضور سلسلهی جلیله و مقامات کشوری و لشگری
از آن "جِلْد آشیان"
تجلیل در خوری به عمل آمد،
و لابلای بندهای قطعنامههای بیروح
روح کلام تو را،
به بند کشیدند
و هر جَناح،
با قطعهای از آن
ردایی دوخت،
برازندهی قامت آمال خویش.
هماره در اهتزار باد!
"نماز شفع دو چشمت"
همیشه، در قیام و قنوت
تا دِرفشِ سرسبز و،
دل سپید و،
دامن به خون خضاب را
به خورشید بسپاری!
آمین!
ادامه مطلب