تبليغاتX
اسلام ناب

تجمع طلبكاران

اسم رضوي، شيرنگي، زارع دوست، خالقي و امثالهم را بسياري از طلبه ها شنيده اند و مي شناسندشان. سرمايه داراني كه با پول مضاربه اي طلبه ها فعاليت اقتصادي داشته اند و در دو سه سال اخير همه به دلايل مختلف ورشكست شده اند و بسياري از طلاب كه به جهت فعاليت علمي و سرمايه اندك توان كار اقتصادي نداشته اند و غالباً ميان يك تا ده ميليون تومان پول نزد اينها داشته اند و با سود ماهانه آن كرايه خانه و پول اقساط وام هاي خود را تامين مي كرده اند اكنون با مشكل جدي مواجه شده اند.

در اصل ماجرا و لزوم پيگيري آن حرفي نيست، حقشان است و بايد بگيرند. آنچه كه قابل تامل است اتفاق نظر و اشتراكي است كه پس از اين داستان شكل گرفته است.

ميان حوزويان هميشه ضرب المثل بوده كه طلبه ها با هم به اتفاق نمي رسند و كار گروهي و تشكيلاتي را به اين سادگي بر نمي تابند. اما گويي اين ماجرا و امثال آن از جنس ديگري است.

پس از ورشكستي سرمايه دارها چند سايت و وبلاگ اعتراضي و اطلاع رساني راه افتاده (+ و + و + و +)، مرتب جلسات دروني گرفته مي شود، به افراد مختلف كه داستان بي ربط و با ربط به آنها هست اطلاع داده شده، نامه نوشته شده و جلسه داشته اند؛ رئيس جمهور، رئيس قوه قضائيه، دادستان دادگاه ويژه روحانيت... و مجموعاً يك انسجام و هماهنگي بي سابقه ميان جمعي كثير شكل گرفته است، چيزي كه ميان حوزويان حول ديگر موضوعات به اين راحتي اتفاق نمي افتد. حركت آخر هم برگزاري تجمع مقابل دادگاه ويژه روحانيت است.

+ و + و + و +

همزمان هم البته اتفاقات ديگر هم رخ داده و هيچ صدايي ولو قليل از طلاب و حوزه علميه بلند نشده؛

- اعلام شده كه 2/9 ميليون نفر در كشور زير خط شديد فقر زندگي مي كنند و هيچ سايت و وبلاگ و تجمع و جلسه اي در قم تشكيل نشده است. گويي هيچ نسبتي ميان محرومين و مستضعفين با حوزه علميه و روحانيت وجود ندارد.

- عليرضا جهانشاهي طلبه سيرجاني به خاطر اينكه بلندگوي مظلوميت مردم سيرجان بوده و بدين جهت پياده از سيرجان به سمت تهران راه افتاده چند ماه است كه در زندان است و باز هم دريغ از يك فرياد حمايت از سوي حوزويان.

خجالت بايد كشيد از دانشجوياني كه در اين موضوع پيشقدم شدند و حداقل دهها بيانيه و تجمع و خبر و نشريه و... در حمايت از ايشان و مردم مستضعف سيرجان و محكوميت زمين خواري هاي دولتي كرمان داشتند.

- رهبري در يك سخنراني در جمع حوزويان از لزوم تحول جدي در حوزه ها مي گويد و به مسئولين شوراي مديريت، شوراي عالي حوزه، جامعه مدرسين و طلبه ها و در يك ساعت سخنراني چند بار خطر مرگ و انزواي حوزه ها را گوشزد مي كند و پس از بيش از يكسال، هيچ حركت جدي اي براي مطالبه اين درخواست رهبري از مسئولين حوزه از سوي اين طلاب صورت نمي گيرد.

- مطالبه قديمي رهبري در باب جنبش نرم افزاري و توليد علم هم حوزويان را وادار به يك خيز و جنبش قابل ذكر نمي كند و پس از سالها هنوز بحث در تبيين ضرورت و تعريف بحث باقي مي ماند.

- ....

 آيا همچنان بايستي اين حقيقت را كتمان كرد كه بسياري از ما بردگان پول و بندگان شكم هاي خود گشته ايم؟

و سئوال اين است كه اساساً ما به چه درد مي خوريم؟!

خودمان را ذخيره كرده ايم براي اسلام؟!

كدام اسلام؟

----------------------------

تو مايه هاي همين مطلب:

حوزه علمیه ای که ما ساختیم در مصاف دنیای امروز / بچه بسيجي رو چه به اين غلطا / حوزه علميه اي كه در خط ولايت نيست! / و سرانگشت چه کسی، گرِه‏های بی‏شمار"حوادث واقعه" را خواهد گشود؟ / آري اسلام! اما كدام اسلام؟ / آسيب شناسي روحانيت و حوزه هاي علميه از منظر شهيد مطهري / آقايان ملاك تعيين شأن روحانيت را براي مردم تبيين كنيد!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:17  توسط محمد بهرامی  | 

- فرمهايي آماده كرديم جهت درج اطلاعات كساني كه با شهدا دوست و همراه بوده اند؛ در روستا، مدرسه، جبهه و... و به صورت كاغذ A4 تا خورده كپي كرديم.

- جلسات گروه به صورت دو هفته يكبار ادامه داشته و سومين جلسه كه بعد از سفر ما به محلات و روستا بود به خاطر دستاوردهاي سفر با انگيزه بسيار بيشتر از سوي اعضا در منزل فرزند شهيد حاج عبدالله كريمي انجام شد. پيشنهادات و راهكارها و ابراز اميدواري بيشتر شده بود.

- برادر يكي از شهدا در جلسه شركت داشت و خودش هم استاد دانشگاه و داراي سابقه زياد كار فرهنگي در روستا و محيطهاي مختلف ديگر هست. گفت ما (خانواده شهدا) آثار دفاع مقدس و شهيدامون رو همونطور كه از جنگ به ما رسيده مي خواستيم و اونطوري باهاش حال مي كرديم نه اين چيزي كه الان به اسم ساماندهي به ما تحويل داده اند.

- پيشنهادات جالبي در مورد جبران خرابكاري بنياد شهيد داده شد. يكي از دوستان پيشنهاد داد تا در كنار مزار شهدا يا در حسينيه روستا نمايشگاهي دائمي بسازيم و سنگ مزار شهدا به اضافه قاب هاي بالاي سرشان و به اضافه ي عكس ها، دست نوشته ها، خاطرات و... را در آن بزاريم تا هميشه اين ميراث بماند.

- در جلسه ماهانه ي هم محلي هامون كه در قم هست سابقه چند ساله داره و متوسط بين 25 تا 35 شركت كننده داره موضوعات و گزارش كار گروه و دغدغه مسائل فرهنگي روستا را ارائه كرديم. بدون اغراق استقبال بسيار خوبي شد. همه از اينكه بالاخره يكي اين حركت بر زمين مانده را شروع كرد خوشحال شدند. اكثر قريب به اتفاق اعضاي اين جلسه شهدا رو مي شناسن، باشون رفيق بودن و خاطرات و اسناد دارن ازشون.

- فراخوان عمومي براي جمع آوري عكس و سند و خاطره شهدا رو اعلام كرديم. فرم هايي كه آماده كرده بوديم به اضافه ي ويژه نامه اي كه براي شهيد حسين بهرامي اولين شهيد روستا و شهيد روز انقلاب آماده كرده بوديم رو پخش كرديم.

- يكي از دوستان كه قبلا در جريان گذاشته بوديمش با خودش 120 تا عكس آورده بود. از چند شهيد روستا. بيش از حد خوشحال شديم.

- با خودمون اسكنر و لپ تاپ برده بوديم، عكس ها رو همونجا اسكن كرديم و تحويلش داديم. ديگران يكي يكي عكس ها رو مي ديدند و خاطرات يادشان مي آمد و مي گفتند...

- در همون جلسه دو سه تيم مشغول بودند. يك تيم مشغول اسكن، يك تيم مشغول ارتباط گيري و توجيه و شماره گرفتن و يك تيم هم يك مصاحبه تقريبا طولاني با يكي از برادراني كه خاطره زياد داشت گرفت و ضبط كرد.

- يكي يكي مي گفتند كه ما هم از فلان شهيد عكس داريم از اون يكي خاطره و... به مناسبت عكس هايي كه دست به دست مي شد و نام شهدايي كه برده مي شد بعضي چند خاطره جالب همونجا براي ما و بقيه گفتند.

- به همه گفتيم كه عكس و مدارك را پيش خودتان اسكن مي گيريم و بيرون نمي بريم. قرار مصاحبه و گرفتن مدارك رو با بعضي كه بيشتر خاطره داشتن گذاشتيم.

- يكي دو تا از نيروهاي جوان تر كه در كارهاي كامپيوتري و كار با عكس و فيلم تخصص داشتند گفتند كه چرا ما رو خبر نكرديد و ناراحت بودند. گفتيم از حالا به بعد...

- غير از اعلام آمادگي ها، خبر شدن از وضعيت اسناد موجود ميان افراد با شهدا و رابطه ها و خاطرات، در مورد نحوه كار، وضعيت روستا، يادواره شهدا و... هم بحث هاي مفيدي شد و نظرات خوبي داده شد.

- جلسه مشابهي هم در محلات و تهران ميان هم محلي هامون برگزار مي شه، تصميم گرفتيم تا با نيروهايي در اونجا هستن هماهنگ كنيم و فرمها رو بفرستيم و مشابه همين كار رو انجام بديم.

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:37  توسط محمد بهرامی  | 

ناراضي از كارهايي كه بنياد شهيد نكرده و راضي و خوشحال از اسنادي كه (هر چند ناقص بودند) بدست آورده بوديم از بنياد شهيد خارج شديم. شايد همين خوشحالي وجه ديگرش تاسف انگيز باشد؛ اينقدر شهدا براي ما دست نيافتني و سانسور شده و غير قابل دسترس هستند كه داشتن كپي و اسكن مداركشان مثل غنيمت گرفتن و اينهمه شادي آور است! آنهم شهدايي كه همه فاميل‌هاي ما هستند.

- قرار شد تا برخي اسناد ديگر را از بنياد شهيد استان مركزي و تهران پيگيري كنيم.

- با اينكه از نسل سوم هستم و در زمان جنگ كودكي خردسال بوده‌ام كه هيچ از اين شهدا به ياد نمي‌آورم و نديدمشان اما كم‌كم احساس مي كردم كه اينها را مي‌شناسم و اينها من را مي‌شناسند. گويي با من سخن مي‌گويند! همزمان حس مي‌كردم كه چقدر با شهدا فاصله دارم و دورم...

- همين عكس‌ها خيلي غنيمت هستند و با انسان سخن مي‌گويند. اقل كار جمع‌آوري همين عكس‌ها و اسناد و مدارك است! همان چيزي كه شايد تا چند سال ديگر غير ممكن شود! كما اينكه در مورد بسياري مدارك اتفاق افتاده؛ مداركي كه از بين رفته، داخل موزه‌ها شده، داخل بايگاني بنياد شده، و در هر صورت آنها كه بايد ببينند و استفاده كنند نمي‌بينند. يك مرحله ساده هم همين كارهاي معمولي است؛ يادواره، چاپ عكس، وصيتنامه. مرحله بعد جمع‌آوري خاطرات است كه كمي حرفه‌اي‌تر از مراحل قبل است.

- شب آلبوم عكس‌هاي جنگ دوتا از فاميلها را در منزل خودشان اسكن كرديم. كلي از عكسهاي شهدا و رزمنده‌ها در آنها بود، بارها اين آلبوم‌ها ديده بودم اما هميشه ما همين اسناد را ساده مي گيريم و از كنارش مي گذريم...

- فاميلي كه شب در منزلشان بوديم صبح گفت ديشب كه عكسها را نشانم دادي تا نيمه شب در فكر اين شهدا بودم و خوابم نمي‌برد. يكي‌يكي خاطراتشان در يادم مي‌آمد و...

- جمعه صبح رفتيم روستا. قبل از ورود رفتيم گلزار شهدا. گلزاري كه نزديك يك سال است كه تفاوتي با قبرستان‌هاي معمولي ندارد. و نفهميدم كه ميليونها تومن پولي كه هزينه‌اش شد چقدر به فرهنگ و معنويت و تبليغ و گسترش سيره و فرهنگ شهدا كمك كرد و معلوم است كه تنها اين موارد را تخريب كرده و از بين برده و چيزي بر آنها نيفزوده. قبرهاي با صفايي كه حاوي متن‌هايي از خود شهدا و به سفارش آنها بود همراه قاب كوچكي كه بالاي آن بود و حاوي وسايل و مدراكي از شهيد؛ كارت شناسايي، وصيتنامه، دست نوشته تركش و گلوله و پوكه و... بود و از همه اينها اكنون تنها يك سنگ معمولي بي‌روح كه روي همه آنها يك عبارت تكراري و نام شهيد و تاريخ تولد و تاريخ شهادت بر جا مانده بود. بعدها بايد سال‌هاي سال افسوس بخوريم بر اين بلايي كه خودمان بر سر خودمان آورديم و گنجينه‌ي عظيمي كه از دفاع مقدس و شهدايمان در دسترس عموم مانده بود و ما به دست خودمان در همه شهرها يكي‌يكي نابود كرديمش و شبيه بقيه قبرستان‌ها كرديم.

- در مورد روستاها خيلي كم كار شده ، روستايي با چهل شهيد هيچ كاري؛ كتاب جزوه آلبوم عكس و... كار انجام شده ندارد و آنوقت ميليونها تومن خرج اين طرح مزخرف مي‌شود. با پولي كه خرج اين طرح در روستاي ما شده مي‌شد براي هر يك از شهدا حداقل يك فيلم ساخت و يك كتاب نوشت.

- با خانواده شهيد عليرضا كريمي قرار گذاشتيم و رفتيم. مادر شهيد نبود و پدر شهيد هم چندان اطلاعاتي در يادش نبود. به تجربه به دست آورده‌ايم كه مادران شهدا بيشتر خاطرات در ياد دارند و به جزئيات هم بيشتر واقف هستند. بنياد شهيد مدركي در اين خانه هم باقي نگذاشته بود و پدر شهيد بچه‌هايش را معرفي كرد تا برخي مدارك كه مانده را از آنها بگيريم.

- خبردار شديم كه اين پدر شهيد يك تومن هم از پولي كه بنياد به خانواده شهدا مي‌داده خرج نكرده و همه آن را خرج مسجد و حسينيه روستا و امور خيريه كرده است. ازش پرسيديم، با اكراه و نوعي از خجالت توضيح مختصري داد. حقا كه پدر و مادر شهدا را هم درنيافته‌ايم.

- براي بعدا كه برخي اطلاعات ديگر در مورد شهيد را بدست آورده باشيم و مادر شهيد هم باشد قرار ديگري گذاشتيم و همراه پدر شهيد راهي مسجد روستا براي نماز ظهر شديم.

- بسياري از پدر و مادران شهدا كه سراغشان را مي‌گرفتم رحلت كرده بودند....

- هم از جوانان و هم از قديمي‌ترها خيلي‌ها در حين كار همكاري مي كردند و غير از اينكه از اين حركت خوشحال مي‌شدند قول همكاري مي‌دادند و اين كار را ضروري مي‌دانستند. علاوه بر اينكه در جمع‌اوري اسناد و مدارك حتما بايد از توان همه اينها استفاده كرد بايد كساني را كه دغدغه دارند و كار بلد نيستند را آموزش داد و كارهايي كه مي‌توانند انجام دهند را گفت به آنها و توان و استعدادشان را فعال كرد. چه بسا كارهاي آنها مثمر ثمرتر و مفيدتر باشد. ما به اين نتيجه رسيديم كه بومي‌ها و خصوصا جوان‌ترها بهتر از سازمان‌ها و نهادها و ... مي توانند اين كار را به انجام برسانند.

- با دوستان طرح‌هايي براي جمع‌اوري اسناد در نظر گرفتيم. براي شهرهايي كه آشنايان سكونت دارند؛ محلات قم تهران و اراك هر كدام افرادي را شناسايي و مديريت كار را به اوبسپاريم، فرم‌هايي براي ثبت خاطرات تهيه كنيم و به افرادي كه اسم آنها را در حين جمع‌آوري خاطرات به عنوان فاميل، رفيق، همكلاس، هم‌رزم و... شهيد يادداشت مي‌كنيم بدهيم تا پر كنند و برگردانند و نيز از اين طريق آنها كه قوي تر و منبع بهتري هستند را بشناسيم و حضوري برويم سراغشان و مصاحبه شفاهي بگيريم.

- اگر صد نفر از اين افراد شناسايي و به آنها فرم ثبت خاطرات داده شود و كاغذ بيست نفر آنها برگردد خود تحولي عظيم است، اگر بيست طلبه يا دانشجو و بسيجي و حزب اللهي در بيست روستا اين كار را بكنند و از بيست نفر 5 خاطره بگيرند دو هزار خاطره جمع مي شود.

- وبلاگي زديم و برخي اسناد را در آن قرار داديم و بنا شد بچه هاي گروه مطالبي كه جمع مي شود را در آن قرار دهند تا آرشيو شود....

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 14:43  توسط محمد بهرامی  | 

چيزي به اذان ظهر نمانده بود كه وارد بنياد شهيد شديم. دوستمان با همه‌شان آشنا بود و با وي و آقا مهدي نزد معاونت فرهنگي رفتيم. همان اول از ظاهري كه مي‌ديديم خيلي چيزها معلوم بود! مقداري گلايه كرديم، از بي‌توجهي به مساله شهداي روستايمان، بي‌توجهي به اسناد و خاطرات و... از طرح ساماندهي قبور شهدا و تيشه‌اي كه به دست خودمان و به نام ساماندهي و بازسازي به فرهنگ دفاع مقدس مي‌زنيم، از نارضايتي خانواده شهدا از بنياد شهيد و...

- پرونده‌هاي شهداي روستايمان را خواستيم، حدود ده دوازده تا آورد، طلبكارانه گفتيم همه‌اش را در بياوريد! شد بيست و سه تا. هفده هجده شهيد روستا در بنياد شهيد پرونده‌شان موجود نبود...

- گفت چند سال قبل بنياد شهيد تهران گفت مي‌خواهيم پرونده‌ها را از كاغذهاي اضافه و بي‌فايده پالايش كنيم؛ همه را از ما گرفت، بعضي پرونده‌ها كه بيست برگ و سي برگ و پنجاه برگ داشت را با سه و چهار و پنج برگ برگرداند!

- اسكن را كه احتمالا نمي‌دانستند اصلا يعني چه بي‌عرضه‌ها يك دوره كپي هم از اصل مدارك قبل از طرح نابودي بنياد شهيد تهران نگرفته بودند.

- دوستمان داشت چانه اينكه تا ساعت چند مي‌شود اينجا ماند و چند تعطيل مي‌شود و... را با آن مسئول مي‌زد گفتم تا تمام اين اسناد را اسكن نگيريم بيرون نمي‌رويم حتي اگر تا پس فردا صبح طول بكشد. در گوش رفيق ديگرمان هم گفتم معلوم نيست عرضه نگهداري همين مقدار اسناد را داشته باشند و دفعه بعد اينجا چيزي مانده باشد.

- دوستي كه در بنياد شهيد محلات بود به نسبت ديگران دلسوزتر بود و همكاري كرد با ما، مدارك را به اضافه يك اتاق خالي در اختيارمان گذاشت.

- آنقدر از داشتن همين پرونده‌هاي ناقص سه برگ و پنج برگي خوشحال بوديم كه از اذان ظهر تا دو ساعت بعد از عشاء يكسره پشت كامپيوتر نشسته بوديم و اسكن 310 سند ذره‌اي خسته‌مان نكرد و انرژي و توان و انگيزه‌مان كم نشد.

- بسيار به اين مي‌انديشيدم كه چقدر مي‌شود كار كرد و نمي‌كنيم و نكرده‌ايم. فكر كردم كه وقتي چند ساعت وقت مي‌گذاريم و اينهمه كار كه مي‌شود كلي از آن خروجي گرفت انجام مي‌شود، اگر هر يك از ما يك هفته وقت گذاشته بوديم چقدر اكنون دستمان پر بود! همت و برنامه اگر بود در يك ماه مي‌شد تمام مدارك را جمع كرد، كاري كه سال‌هاست بر زمين مانده...

- كار براي شهدا فقط كار نيست! درس گرفتن و معنويتي كه براي ما داشت مهمتر از خود كار بود. حين كار وصيتنامه‌ها را مي‌خوانديم، نامه‌ها، عكس‌ها و... و مسلما همين تاثير را در مخاطبين امروز خواهد داشت و بايد از اين پتانسيل حداكثر استفاده را كرد.

- دو سه تا كار كامپيوتري بچه‌هاي يك پايگاه بسيج كرده بودند، با خبر شدند مشغول اين برنامه هستيم برايمان آوردند. كار خوب و به درد بخور و مورد استفاده‌اي بود. همان كار را بنياد شهيد با آنهمه ساختمان و بودجه و دستگاه نكرده بود!

- به اين نتيجه رسيديم كه كمك رفتن از بروبچه‌هاي بومي و جوان‌ها و بسيجي‌ها خيلي بيشتر از اين حقوق بگيرها ثمره دارد...

- دوستمان زحمت كشيد و ضعف‌هايي كه در بنياد بود و ديديم رو ليست كرد:

1. شکایت اغلب خانواده های شهدا از بنیاد شهید که به دلایل مختلف عکس شهید عزیزشان را گرفته بود و تحویل هم نداده بود.

2. اطلاعات بنیاد شهید از خانواده های شهدا بیشتر بود تا خود شهدا.

3. اکتفا کردن بنیاد شهید به چند یادواره و عدم توجه کافی به سیره شهدا.

4. نبود نرم افزار یا کتاب جامع در مورد شهدای شهرستان و حومه در بنیاد شهید.

5. نقص در پرونده های شهدای روستا( فرستادن پرونده ها به مرکز استان و بعد از بین رفتن پرونده ها).

6. از بین رفتن بعضی از عکس ها و پاره شدن بعضی از وصیت نامه ها و پوشه ها به علت رعایت نکردن اصول نگهداری پرونده ها.

7. انتقال برخی از پرونده ها به تهران یا قم و سهل انگاری بنیاد در نگرفتن حتی کپی برای خود.

8.عدم وجود نظم در پرونده ها( جدا نبودن پرونده های روستاها به تفکیک. طوری که برای جدا کردن می بایست تمامی پرونده ها زیرورو می شد).

9. نبود نیروی کافی در بنیاد شهید برای پرداختن به چنین مسائلی ( به گفته یکی از مسئولین بنیاد)، اما حقیقت امر ورای گفته ایشان را اثبات می کند، طوری که شهرستان نیروی فرهنگی زیادی را برای این طور کارها در اختیار دارد اما متاسفانه شناسایی بنیاد برای این جور افراد ضعیف است.

10. فضا سازی مناسبی حتی داخل بنیاد وجود نداشت و فضای کاری مانند دیگر ادارات بود. شاید می شد با زدن پوستر های شهدا و... فضا را عوض کرد.

11. نبود محصولات فرهنگی از جمله کتاب داستان، شعر و... در مورد شهدای دیگر کشور برای استفاده عموم در بنیاد.

12. نداشتن یک سایت یا حتی وبلاگ در مورد کل شهدای شهرستان و حومه.

13. تا جای که من دیدم، از جوانان در انجام کارها استفاده نمی کردند.

14. مشخص نبودن علت شهادتِ شهدا در پرونده ها.

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 16:0  توسط محمد بهرامی  | 

توفيقي شد تا تعطيلات آخر هفته‌ي قبل براي پيگيري وضعيت ثبت خاطرات و مستندات شهداي روستايمان و دغدغه‌هاي مربوط به آن كه از مدت‌ها قبل در سر داشتمشان راهي شهرستان محلات و روستايمان شوم.

فكر نمي‌كردم كه در يك فرصت محدود دو روزه بتوان اينهمه كار انجام داد! هم خوشحال بودم از كارهايي كه پيش رفت و هم افسوس بر فرصت‌هاي يك روزه و دو روزه و... مشابهي خوردم كه سالهاست از دست مي‌دهيمشان و غافليم از آن‌ها و به سبب اين غفلت ما چه بسا اسناد شرافت و عزت و انسانيتي كه از دست مي‌رود و براي آيندگانمان نمي‌ماند و چه بسا ضرباتي كه بر فرهنگمان وارد مي‌آوريم...

 

در هر حال آنچه كه در اين دو روز رخ داد و بدست آوردم احتمالا مناسب براي ثبت و استفاده دوستان همفكر باشد:

- روستاي نه چندان بزرگ ما شامل دو بخش عليا و سفلي مي‌باشد كه مجموعاَ بيش از چهل شهيد تقديم انقلاب كرده است و به نسبت وسعت جغرافيايي روستا و جمعيت آن آمار بالايي حساب مي‌شود و بيانگر روح انقلابي روستاييان و وفاداري آنها به آرمان امام و انقلاب و نيز لزوم توجه مسئولان به عناصر فرهنگي به اين مولفه‌ي روستاها مي‌باشد.

- متاسفانه بايد گفت در مورد ثبت خاطرات، سيره، مستندات، فيلم‌ها و تصاوير اين چهل شهيد كوچكترين حركت سازماندهي‌شده‌اي انجام نشده و براي ما كه نسل سوم بعد از شهداي روستايمان هستيم كسي اثري از اين عزيزان براي ارائه در دست ندارد.

- بسياري از پدران و مادران اين شهيدان فوت كرده‌اند و كسي هم از آنها در مورد فرزندانشان چيزي نپرسيده كه اكنون ما استفاده كنيم از آن و بخش عظيمي از اين پتانسيل فرهنگي از بين رفته و ديگر قابل بازيابي هم نيست.

- پنج شنبه ساعت ۴ صبح به همراه يكي ديگر از دوستان فاميل از قم حركت كرديم و قبل از ساعت ۶ محلات بوديم. به منزل يكي از اقوام كه فرزند ايشان نيز آمادگي صددرصدش را براي همكاري اعلام كرده بود رفتيم، نماز را خوانديم و منتظر تماس يكي از طلابي كه ايشان هم به محلات آمده بود و خود فرزند يكي از شهداي بزرگوار روستا است مانديم تا ساعت حضور در بنياد شهيد شهرستان را به ما بگويد.

- مسئولان بنياد در جلسه بودند و براي جلوگيري از فرصت سوزي با منزل يكي از خانواده شهداي روستا كه در محلات زندگي مي‌كرد تماس گرفتيم و راهي منزلشان شديم.

- ... با آشيخ اسدالله و آقا مهدي در منزل حاج ميرزا حسن ظهرابي پدر شهيد حسين ظهرابي حاضر شديم. مقداري ميوه و يك پوستر عكس به اضافه يك لپ تاپ و اسكنر با خودمان داشتيم.

- همچون همه‌ي خانواده‌هاي شهدا مورد لطف و مهرباني قرار گرفتيم و شرمنده‌شان شديم. پدر و مادر شهيد هر دو در كنارمان نشستند. مختصري در مورد كاري كه دنبالش هستيم توضيح داديم و از انها خواستيم تا آنچه در مورد شهيد حسين ظهرابي در خاطر دارند برايمان بگويند.

- پدر شهيد كه نمي توانست در مورد پسرش صحبت كند! گفت نمي‌توانم و دو سه بار كه خواست چيزهايي بگويد بغضش اجازه ادامه نداد.

- همزمان مداركي كه در منزلشان از حسين موجود بود را آوردند و اسكن كرديم. مي‌دانستيم كه غالب خانواده‌هاي شهدا از اين كار بنياد كه بيشتر به دزدي شبيه است تا كار فرهنگي ناراضي‌اند! و لذا بناي كار را از اول بر اين گذاشتيم تا اسناد و مدارك را از منزل هيچ شهيدي خارج نكنيم و خطاي بنياد شهيد را تكرار نكنيم.

- گفتند كه مدارك زيادي از حسين داشته‌اند و همه را بنياد برده و ديگر نياورده! خيلي ناراحت بودند از اين ماجرا ولي چون زورشان نمي‌رسد و فريادشان بلند نيست احساس مي‌كرديم كه چقدر در اين موضوع مظلومند و بعضي ديگر چقدر ظالم!

- مادر شهيد بيشتر خاطره ها در يادش بود، گفت كه حسينش چند بار در دوران مدرسه با معلم و دانش آموزهايي كه طرفدار شاه بودند دعوايش شده بود و داستانهايي از اين كارهايش برايمان تعريف كرد.

- يكي از اخلاقيات حسين اين بوده كه هر جا گير مي‌آورده؛ روي سنگ‌ها و ديوارها، روي تخته سياه، توي مدرسه و... مرگ بر شاه و درود بر خميني مي‌نوشته و يك‌بار روي منبع آب بزرگ و بلند روستا اين كار را كرده بوده.

- اسامي دوستان و رفقاي حسين را كه با هم در روستا و جبهه دمخور بوده‌اند را پرسيديم و يادداشت كرديم تا برويم سراغشان.

- وقت مي‌گذشت و هماهنگ شدن قرارمان با بنياد شهيد باعث شد تا خداحافظي كنيم و گفتيم كه بايد براي ادامه باز مزاحمتان شويم.

- با پاهايي كه درد مي‌كرد تا بيرون منزل بدرقه شديم تا شرمنده‌تر باشيم...

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 23:15  توسط محمد بهرامی  |