تبليغاتX
اسلام ناب

به مناسبت چهلمین روز شهادتش

 

آخرين بار وقتي اتفاقي در خيابان صفائيه قم، سر كوچه سپاه كنار روزنامه فروشي ديدمش و ده دقيقه يك ربعي با هم زير آفتاب داغ گپ زديم و خبر از هم گرفتيم و بعد از آن باز براي آخرين‌بار وقتي هفته‌هاي قبل از انتخابات با من تماس گرفت و سراغ برخي فيلم‌ها را از آرشيو من گرفت، به ذهنم خطور نمي‌كرد كه ديگر نمي‌بينيمش و تماسي هم نخواهيم داشت.

نمي‌دانستم كه بعد از آن ديدار در خيابان و تماس كوتاه تلفني، بار بعد با دلي پر اندوه و سرشار از حسرت گذشته‌ها و پر از حس نوستالوژيِ روزها و شب‌هاي فراواني كه با هم بوديم، ديدار بعدي‌مان بر سر مزارش خواهد بود.

مهدي دهشيري را مي‌گويم، همان مهدي كه با جمعي از همسالانش چند سال قبل «معصوميه»اي شد و با اين كه به قول خودش شصت و هفتي بود ولي به سبب حس مشتركي كه با ما در «علقه به بسيج» داشت قاطي ما شد!

قاطي ما كه پنج شش سال بزرگتر بوديم ولي گويي روح و روان مهدي همسن ما بود و اينگونه بود كه با هم شديم و چه روزها و شب‌هاي زيادي كه اتاق رايانه و اتاق فرمان و سالن همايش و دفتر بسيج و حجره و حياط مدرسه و... محمل كار وتلاش و خستگي و خنده و استراحت و شادي‌هايمان بود.

مي‌خواهم از مهدي رُك روايت كنم، فارغ از ملاحظات و آن‌گونه كه بود. حال كه رفته است و همه خاطرات مي‌سازند و خاطرات مي‌بافند حتي آنها كه فقط چند روز او را ديده‌اند و همه گفتگوها را و ديدارها را سرشار از معنويتی ساختگي مي‌كنند نه به اين جهت كه مهدي را بزرگ كنند بلكه به خاطر آنكه خودشان را تبرئه كنند، من مي‌خواهم كمي، نه خيلي زياد واقعي‌تر و آنگونه كه در سه سال «زندگي كردن» با مهدي دهشيري ديده‌ام بنويسم تا بماند.

***   ***   ***

مهدي تازه به دوران رسيده بود و ماند! وقتي چند مدت گذشت از بسيجي شدنش و وقتي كه روحش پركشيد باز «تازه به دوران رسيده» بود. هرچند بعضي‌ها، بسيجيِ تازه به دوران رسيده را اهل خشونت و خصومت و افراط و تفريط و... معني مي‌كنند، اما من غالب بسيجي‌هاي تازه وارد را پر از معنويت و سادگي و اخلاص و معصوميت ديده‌ام و منظورم از «تازه به دوران رسیده» همین معانیست.

بسيج محمل آشنايي ما بود و خانه‌اي كه در آن زندگي مي‌كرديم. مهدي هم بچه بسيجي بود و به محض ورود به مدرسه معصوميه اهل اين خانه شد. آفتِ بزرگِ بسياري از مراكز بسيج معصوميتي است كه پس از مدتي از دست مي‌رود و«قالتاق»بازي منفي جايگزينش مي‌شود. به جرئت و با يقين به تصديق و تاييد تماميِ اطرافيان مي‌نويسم كه مهدي تازه به دوران رسيده و سرشار از معصوميت و سادگي و پاكي ماند.

***   ***   ***

بارها بحث از سياست و فرهنگ و اقتصاد و... در حجره و دفتر بسيج در ميان بود، هركس بحثي مي‌كرد و گاهي بحث‌ها داغ مي‌شد، ولي هميشه مهدي خارج از اين درگيري‌ها و تحليل‌هاي آبكي ما بود! هرگاه كه نوبتش مي‌شد و سخن گفتن به او محول مي‌شد مي‌گفت من شصت و هفتي‌ام! از من نپرسيد!

***   ***   ***

بعضي كارهاي بسيج را همه كس حريف بودند و بعضي فقط يك مرد كار داشت. غالب كارها از نوع اول بود ولي چند كارِ ويژه بود كه تنها متخصصش يك شصت و هفتي هجده نوزده ساله بود.

كليپ‌هاي كوتاه و بلند حرفه‌ايِ برنامه‌هايِ هفتگيِ سالن آمفي‌تئاتر را فقط مهدي مي‌ساخت. اتاق فرمانِ سالن نمايش با چند مانيتور و كلي دستگاه و دكمه را در مراسمات مي‌چرخاند و اتاق رايانه و شبكه و سيم‌كشي و عكاسي و فيلمبرداري‌ها و مستندسازي‌ها و پرينت واسكن و تايپ و طراحي و اينها هم كه البته يه كم عمومي‌تر بودند ولي آن وقت كه مهدي بود فقط مهدي بود!

***   ***   ***

شب‌هاي بعد از همايش‌ها و مراسمات؛ حدود دوازده و يك شب كه مدرسه خاموش بود و طلاب خواب، تازه وقت بسيجي‌ها مي‌رسيد! خسته از حداقل 24 ساعت فعاليت دور هم بودند و مشغول جمع و جور كردن پرچم‌ها و اسباب پذيرايي و... مي‌شديم و كارها را غالباً با خنده و خوشي انجام مي‌داديم و گاهي اگر خوردني‌اي گير مي‌آمد با هم نوش مي‌كرديم.

شايد الآن كه مهدي ديگر نيست رفقای بسیجی‌اش که در ذهنشان دنبال خاطراتي با او می‌گردند، حتماً شب‌هاي بعد از مراسمات بسيج -كه يكي دوتا هم نبودند- را خوب به ياد آورند.

من هم بعضي‌اش را خوب يادم است وقتی‌كه مهدي خسته‌تر از همه بود و خستگي در چشمانش و صورتش موج مي‌زد. ساخت كليپ و رصد مانيتورها در اتاق فرمان و مديريت پرده نمايش و... از وقت‌گيرترين كارها و خسته‌كننده‌ترين‌ها بود. چهره خسته اش پس از برنامه‌های سنگین بسیج و خنده‌هایش در عین آن خستگی یادگاری است که از آن شب‌های به یادماندنی در ذهن من مانده است.

گاهی این خستگی آنقدر بود که بعد از برنامه مهدی تا دو سه روز پیدایش نبود و کم کم برای کارهای بعدی آفتابی می‌شد!

***   ***   ***

براي افتتاح سالن همايش مدرسه معصوميه، بسيج سنگ تمام گذاشت.

قرار بود پس از سختی‌هایی كه مدريت مدرسه و بسيج در ساخت سالن متحمل شدند مراسم افتتاحي درخور برای سالن برگزار شود و همین‌طور هم شد. حجم برنامه‌ها و كارهاي سنگيني كه برگزار شد بماند، همين قدر بس كه بعضي بچه‌ها سه روز و سه شب متوالي كار كردند: فيلم برداري و عكاسي و تبديل و ساخت فيلم و مستند و كليپ و... پروژه اي كه البته لازمه اش اخلاص و جهاد و بي خوابي بود و احتمالاً مزدش آنچه كه اكنون نصيب او شد.

***   ***   ***

تاسوعا و عاشوراي 1385 به سرمان زد كه زائر مناطق جنگی جنوب و كربلاي ايران باشيم. پنج نفر شديم و با يك سواري راهي شديم. يادم است از جلوي معصوميه كه راه افتاديم رفتيم درب خانه مهدي دهشيري، چند دقيقه اي آنجا توقف كرديم. مهدي از خانه‌شان يك پرچم مشكي كه روي آن عبارت «ياحسين» نوشته شده بود آورد و روي كاپوت ماشين بستيمش و راهي شديم. خنده‌هاي مهدي را وقتي صبح در دوكوهه دور هم جمع بوديم و صبحانه مي‌خورديم يادم هست، تازه از خواب بیدار شده بود و پتو روی کولش انداخته بود و همانطور و با چشمهای پف کرده آمده بود سر سفره. گريه‌هايش را در فكه وقتي سعيد قاسمي سخنراني مي‌كرد يادم هست و عكسش را در همان‌وقت نيز دارم. شيطنت‌هايش را وقتي كه با همديگر كامپيوتر راهيان نور را در پادگان اهواز كه به ما گفتند درستش كنيد و نتوانستيم و دوسه تايي خرابترش كرديم و در رفتیم و البته لو رفتیم را يادم هست. پشت فرمان نشستنش با اعتماد به نفس بالاي صد در صد و دوسه بار تا مرز تصادف رفتن و از جاده خارج شدنش را يادم هست و چقدر خاطرات ديگر كه با هم در آن روزهاي زيبا و تكرارناشدني داشتيم واكنون ديگر نمي‌يابمشان. تنها قطره اي از آن درياها را مي‌نويسم تا دلم كمي آرام گيرد...

***   ***   ***

يك سالي از جداييمان مي‌گذشت. من ديگر در معصوميه نبودم و كمتر همديگر را مي‌ديديم البته خانه‌مان با خانه پدر مهدي سه كوچه فاصله داشت و گاهي گذرمان به هم مي‌خورد. با همسرم راهي سفر شمال بوديم، عجله داشتم زنگ زدم به مهدي و گفتم اگر دوربينت را لازم نداري امانت بده به من، مي‌دانستم كه دوربينش را هم دوست دارد و هم لازم دارد، تازه هم خريده بودش به قيمت بالا. فكر مي‌كردم بايد از كسي ديگر بگيرم و به فكر دوربيني ديگر باشم اما به جاي اينكه بهانه بياورد يا اينكه بزرگي بفروشد و بگويد مثلا بيا فلان‌جا تحويل بگير تواضع كرد و خودش آمد خانه ما! دوربينش را با همه تجهيزات آورد و گفت: اين رَم اضافي را هم بگير شايد لازمت بشه! چند نكته هم در مورد استفاده گفت و بدون منت‌گذاري رفاقتش را و بزرگي‌اش را با دريايي از تواضع به رُخ من كشيد و رفت. وقتي بازگشتم باز هم خودش آمد خانه‌مان و امانتي‌اش را تحويل گرفت.

***   ***   ***

با هم رفته بوديم كرمان براي تبليغ، نيمه رمضان سال قبل. دقيقاً يك سال پيش قرار بود با هم از وضعيت منطقه و مسائل مختلف اقتصادي و معيشتي و عقيدتي و همچنين تبليغ بچه‌ها مستندي بسازيم. تا به خودم آمدم ديدم مهدي نيست، پرسيدم گفتند مشكلي برايش پيش آمد برگشت قم. دوربينش را گذاشته بود و رفته بود. مستند به من واگذار شد من هم غير از چند فيلم و مصاحبه پراكنده و تعدادي عكس توفيق بيشتري نيافتم.

***   ***   ***

در آخرين ديدار پيراهن سفيدي بر تن داشت و سرش را هم اصلاح كرده بود. چون مدت زیادی بود که هم را ندیده بودیم حرف‌های الکی و پراکنده می‌زدیم تا بیشتر پیش هم بمانیم و هم را ببینیم ولی فراغ گریزناپذیر بود و پنج دقیقه و ده دقیقه بیشتر در این دیدارهای فوری و مختصر دردی را دوا نمی‌کرد و این «همزبانی»های زورکی جای یک لحظه «همدلی»های قدیممان را هم نمی‌گرفت. این حس دوری از هم وقتی با دوستی کنار هم باشی و سال‌ها سابقه رفاقت داشته باشی از غریب‌ترین حالات رفاقت است و البته شاید آن دوری در عین نزدیکی مقدمه‌ای برای این فراق اکبر بود.

***   ***   ***

مرداد 1388 راهي مشهد بودم. در دامغان مطلع شدم كه مهدي دهشيري در اردوي تخصصي دريايي در زيباكنار هنگام پرش از نردبان روي قايق سقوط كرده و جان به جان‌آفرين تسليم كرده. مدتي گذشت تا بهت و ناباوري كنار رفت و جايش سكوت و حسرتِ صدها خاطره باقي ماند با يک دنياي نامردِ بي مروت بدون مهدي. جوان بيست و يك ساله شصت و هفتي... .

*** *** ***

وقتي به قم رسيدم تشييع و ختم سوم و هفتم تمام شده بود. تنها نصيبم همراهي با دوستانش در ديدار با پدر و خانواده‌اش بود. و سوزناك‌ترين لحظه‌اش وقتي كه دانستم امروز كه دوستان مهدي براي تسلاي خاطر خانواده‌ي نجيبش گرد آمده‌اند سالروز تولدش است، قلبم گرفت. وقتي گفتند موقع سقوط پاي مهدي شكسته است دلم شكست و وقتي شنيدم گردنش هم شكسته است كمرم شكست. مهدي دوست من بود، مهدي برادر كوچك من بود. اي كاش مثل خيلي ديگر گاهي لجباز مي شد و گاهي نامردي مي‌كرد و گاهي سرِ كسي را كلاه مي‌گذاشت تا مظلوميتش اكنون اينگونه دلم را به درد نياورد. اما نه! اين مقام نصيب هركس نمي‌شود، اگر همه رسم سادگي را فراموش كنند كه ديگر هيچ راهي به سعادت و معرفت باز نخواهد بود. و ديگر نه باب شهود و شهادت گشوده مي‌شود، و نه ديگر چراغ راهي براي ما گناهكاران وجود دارد...

 *** *** ***

مهدي دهشيري رفت و من و ما با بار سنگینی از غفلت‌هایمان مانديم. اي كاش معصوميت از دست رفته را ما نيز بازيابيم.

باشد تا معصوميت مهدي‌ها، مهدي معصوم(عج) را به ما برگرداند...

 

مهدی دهشیری

 

مهدی دهشیری

 

مهدی دهشیری

 

مهدی دهشیری

 

مهدی دهشیری

 

مهدی دهشیری

 

مهدی دهشیری

 

 مهدی دهشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 3:22  توسط محمد بهرامی  |