تبليغاتX
اسلام ناب - و سرانگشت چه کسی، گرِه‏های بی‏شمار"حوادث واقعه" را خواهد گشود؟

تُنگ قافیه، تَنگ است،

جز با سَبک بی‏وزن رایج

بار سنگین دل را،

نمی‏توان سبک کرد.

این سینه

سینایی می‏جوید، بی‏دیوار

زبانی می‏خواهد

بی‏گِره

و قلمی می‏طلبد

جسور

تا مگر:

مخاطبین اصلی من

"تَفَقّه" کنند،

حرفم را.

 *

 تو از کهن‏ترین زخم عشیره،

سخن گفتی،

از کاری‏ترین،

چرکین ترین

جراحت تاریخ

و از داغهای باغ

ـ داغهای هزارساله،

من از خروشِ تو دانستم که:

استخوان ران شتر

هرگز "رمیم" نخواهد شد

و مشتِ شورشگر ربذه،

میراث عشیره‏ی من است.

*

قاسطین، مارقین و ناکثین

از مصالحِ "ساده‏لوحان موجّه"

پلی ساخته‏اند تا:

به تو:

ای محمدیّت ناب!

و ای علویّت صرف!

یورش آوردند.

شگفتا!

تو در پایتختی، امّا:

خط به خطّ"ملل و نحل شهرستانی"2 را

زیر چشم داری،

از جمله‏ی "صفات ثبوتی" تو

"علم تفصیلی" به حوادث است.

مجامله و مصلحت اندیشی

از "صفات سلبی" توست.

خوشا، روزی که:

"حکمت نظریِ" چشمانت

با "حکمت عملی" دستانت،

به هم آمیزد،

آن گاه،

تو "سوره‏ی برائت"

تلاوت خواهی کرد،

و ذوالفقار،

چشم فتنه را

از حدقه درخواهد آورد.

"آیه‏ی کَنْز"، خواهی خواند

و استخوان ران شتر

"کَعْبُ الْاحْبار" 3 را،

تادیب خواهد نمود،

و این "حکمتِ مُزْدَوَجِ مُتعالیه"4 دیگریست که

تواش تاسیس کرده‏ای.

تو در سال 57

فرعون را غرقه ساختی

و سال 67

سامریان ـ حمّالان اسفار ـ،

طغیان کرده‏اند

و "گوساله"ای در سینه دارند که

نسبش به "گاوصندوقهای بزرگ" می‏رسد.

برخی

"قیام" را

دونِ شان خود می‏پندارند

امّا شیفته‏ی "جلوس و گعده‏اند"،

اینها با قیام کینه‏ای دیرینه دارند

"نوافل" را، حتّی

نشسته می‏خوانند

چون قیام

حال می‏خواهد

و آنها از "حال" بی‏خبرند

و "مستقبل" را،

تنها تا مسافتِ سه سانتی می‏بینند

ـ فاصله‏ی چشمهای بی‏فروغ، تا نوک بینی‏برّاق ـ

البتّه ، اگر عینک جُغدیشان را، بزنند.

"منطق الطّیر" 5را،

بسیار می‏خوانند

بخاطر کشفِ "مضافٌ الیه" آن

چرا که به "مصافِ" آن،

پایبند نیستند!

بین آنها و "مَرَده‏ی مُتَنسّک"6

"تَقابُل اِضافه"7 برقرار است!

و اصولاً آنها

خود نوعی"عَرَضِ اِضافه" اند.

"تهجّد" را با "تحجّر"

لازم و ملزوم می‏دانند!

و بدین سبب است که

از طلوع فجر انقلاب، تاکنون

سنگ اندازیشان

هرگز قضا نرفته است!

اینان،

بطنِشان، درد می‏کند

و "بطن" را مصدر، می‏دانند

و "مصدر" را

"اصل کلام"،

پس همه‏ی حرف و حدیث‏شان، بر سر "بطن" است!

اصلاً همه‏ی کلمات اینان،

از "مصدرشان مُشتق" می‏شود،

و علمشان هم "کیف نَفسانی" است!

من این همه را

از باب "تشبیه معقول به محسوس" گفتم

اگر نه، "در مثل مناقشه‏ای نیست".

*

گرچه بحث "امور خاصّه"،

در میان "عامّه"8

خلط مبحث است و ناپسند،

امّا:

من، تنها، "فهرستِ"9 "اشارات و تنبیهات"10 تو را،

می‏نگارم.

از "تلویحات" هم، مضایقه کردن

اِغرأ به جهل است.

"اَلفیّه‏ی ابن مالک"11،

سینه‏ها را، اشغال کرده است

و تفسیر آیات مهجور

از "دروس جنبی" حوزه است!

"مُغنیِ اللّبیب" 12

ما را از نهج البلاغه،

مستغنی نخواهد ساخت،

"اصول فقه"

نباید "اصول دین" را

تحت الشّعاع قرار دهد.

"تَسَلْسُل لا یَقفِی"13 خارج "باب طهارت"

و "دور مصرّح"14 تدریس و تدرّسِ مکرّر ابوابِ:

"اشتغال و برائت و استصحاب"15،

کی تمام خواهد شد؟

گویا، دچار وسواسیم

و در انتهای هر دوره شک می‏کنیم که:

آیا "علم" حاصل شد؟

و استصحاب می‏کنیم،

حالت سابقه ـ جهل ـ را

و دوباره:

"روز از نو، روزیِ تکراری، از نو".

کدامین "موسّسان"

باید یاسایِ بی‏اساسِ

"نظم ما، در بی‏نظمی است" را،

تغیییر دهد؟

و سرانگشتِ چه کَسی،

گِرِه‏هایِ بی‏شمار"حوادث واقعه" را

خواهد گشود؟

* * *

بازیِ مسخره‏ای است:

"خط بازی"

ـ خاله خاله‏بازی سیاسی!

ـ قهر و مهرهایِ کودکانه!

در خانه‏ی من

انقلاب، سرباز هفت ساله‏ای دارد

او حتّی؛ از این بازیها

بدش می‏آید!

و این شگفت آور است که:

انقلاب، ده ساله[بخوانیم بیست ساله] شده است

امّا برخی"رجال" سیاسی،

هنوز "هفت ساله" نشده‏اند!

تو قائل به"اصالت وجود انقلاب" هستی

امّا خطوط،

ـ هریک، با دلیل علیلی ـ

می‏خواهند "ماهیّتِ اعتباری" خود را

تثبیت کنند.

تو وجود را، "مشترک معنوی" می‏دانی

آنها به" اشتراک لفظیِ"

وجود انقلاب، معتقدند!

و می‏گویند:

"مرتب وجود"،

"انواع مستقلّی" هستند

و با همین"مباین"!

تو "وحدت" را،

"مساوق وجود" می‏دانی

آنها "تَشخّص و وجود" را

در "کثرت و تقابل"،

جستجو می‏کنند16!

*

میان دل تو و محراب و سرو

نسبتی است:

هرسه مخروطی شکل‏اند،

هرسه آسمانی‏اند،

امّا، با این تفاوت که:

ـ دل تو "عَرش الرّحمان"17 است

ـ پایتخت خدا ـ

و دیری است، تمام مواضع آن

ـ بدون کمترین مقاومت ـ

به اشغال خدا درآمده است،

ـ و نیز دل تو همچون سرو و محراب،

سر به هوا نیست!

برخی محرابها،

ـ برخلافِ موضوعٌ له خود ـ

در تصرّف خَنّاسانِ وسواس‏اند،

و سروْها را هم

به فتوی پاپ

در کریسمس، سربریده‏اند،

تا مبادا

"زبان سرخ" بگشایند

*

تو نهال کدامین سروْ را،

در ذهن حجره‏ی مرطوب کاشتی؟

که اکنون،

در دشت فیضیه

جنگلی از کاج و ، سرو و صنوبر

قامت برافراشته است؟

ای تناورِ سرسبزِ سرفراز!

آیا تو،

خود را، غرس کرده‏ای

که همه‏ی جوانه‏ها،

به جوانیِ تو می‏مانند؟

***

راستی

آن کوزه‏ی مقدس مطرود

در کجاست؟

تا به رسم تَبَرّک و استشفأ

نَمی از تراوه‏ی آن را،

تقدیم خضر کنیم.

دلبند تو

آن روز، خطا کرده است،

"سُورِ شهید"18

بحر عمیقی است،

کجا در کوزه می‏گنجد!

انفاس قدسی تو

در دروس حکمت و عرفان،

آن سالها چه کرد؟

که مَدْرَسِ زیر کتابخانه

دیوار به دیوار عرش

تکیه زده است.19

و درس فقه تو

با دل چه می‏کرد که

آجر آجر دیوارهای مسجد سلماسی

هنوز هم

عشق را می‏فهمد.20

* * *

در مدرسه‏ی عشق،

ثبت نام کرده‏ایم

تا در محضر چشمانت،

"حکمت الاشراق" بیاموزیم،

تا از مُدَرّسِ غمزه‏ات،

"شوارق الالهام"21 فرا بگیریم.

تو "ابوالبرکاتی"22!

"مفاتیح الغیب"23، در میان دستان توست.

"قانون تجلّیات الهیّه"24

از "عقل سرخ"25 تو

مایه می‏گیرد.

به گواهیِ آیه‏ی "قُلِ الرّوحُ..."26،

تو از "اَمر خدایی"

و مادرِ روزگار،

از باز زادن ِچون تویی، سترون است:

که "اَلْواحِدُ لایَصْدُرُ عَنْهُ اِلّاالْواحِد"27

تو در آغازِ راه، "یکْ" بودی،

امّا نه "بِالْعَدَد"،

و ما:

بیشمار، صفرها؛

و ایران:

یک اقیانوس "هیچ".

ما به فتویِ تو،

عزمِ عشق کردیم

و طبق مَناسک تو،

اِحرامِ حَرَمِ مُحرّم الحرام را

بستیم

که سفرمان

به صفر المظفّر منتهی شد.

* * *

چشمان تو،

هرگز مشمول مرور زمان نخواهد شد،

همه‏ی صفات تو،

"عین ذات" تو هستند

ـ هرگز تغییر نخواهند کرد ـ

تو

حتّی بعداز انقلاب هم

انقلابی مانده‏ای!

*

چشمان رمق دیده‏ی تاریخ

برای نخستین بار بود که می‏دید: 28

چکمه‏های سرخ،

در وادی مقدّس تو

خلع می‏شوند،

و چشم کفر ورشکسته

در عرش، خدا را زیارت می‏کند29.

دریچه‏ای را که تو،

قصد گشودنش را داشتی،

به خاطر "عدم قابلیت قابل"

مفتوح نشد،

اگر نه، ایرادی در فاعلیّتِ تو نیست،

و این طبیعت خُفاش است که:

از نور می‏گریزد.

تو در همان اَوان

ـ در جبهه‏ای دیگر ـ

دروازه‏ای گشودی،

به فراخی همه‏ی خاک

و به یُمن اعجاز فتوایت

"آیه‏های شیطان"

باطل شد.

*

من، به آن شَمَد،

رَشک می‏برم که: همیشه

مخلصانه تو را در آغوش می‏گیرد

و با خضوع تمام

برقدمهای تو

بوسه می‏زند

من با تمامِ خلوص، می‏گویم:

زِهی، به سعادتِ

نعلینِ پینه خورده‏ی تو!

*

تعلیقه‏ی جدید تو،

بر "نامه‏ی امام سجاد(ع)"30

منشور بیداری بود،

و انفجار نور.

امّا:

مثلِ همیشه

پیامت، شهید شد

و پیکرِ مطهّر او را

در راهپیماییهای بر طمطراق

با شعار فراوان،

تشییع کردند.

و با "آب و تاب"

در اشک تمساح، غسلش دادند

و زیر "آوار تیتر"های درشت مطبوعات؛

به خاکش سپردند.

و در همایشهای تشریفاتی

با حضور سلسله‏ی جلیله و مقامات کشوری و لشگری

از آن "جِلْد آشیان"

تجلیل در خوری به عمل آمد،

و لابلای بندهای قطعنامه‏های بی‏روح

روح کلام تو را،

به بند کشیدند

و هر جَناح،

با قطعه‏ای از آن

ردایی دوخت،

برازنده‏ی قامت آمال خویش.

هماره در اهتزار باد!

"نماز شفع دو چشمت"

همیشه، در قیام و قنوت

تا دِرفشِ سرسبز و،

دل سپید و،

دامن به خون خضاب را

به خورشید بسپاری!

آمین!

تهران ـ 12/12/1367

------------

پی نوشتها:

1. تلویحات جمع تلویح: از دور به چیزی اشاره کردن. نام یکی از تالیفات شیخ اشراق سهروردی است.

2. "ملل و نحل" اثر گرانسنگ علّامه ابوالفتح محمدبن عبدالکریم شهرستانی از علمای قرن ششم هجری.

3. "کَعْبُ الاَحبار" ابواسحق، کَعْب ابن ماتع الحِبْر، یهودی‏الاصل بود و در زمان عمر اسلام آورد و به خاطر تحریف معنی آیه‏ی کنز، (که در نکوهش زراندوزی و خودداری از انفاق نازل شده) مورد خشم ابوذر واقع شد و ابوذر با کوفتن استخوان ران شتر بر سر او، فرق وی را شکافت.

4. "حکمت متعالیه" و "فلسفه‏ی مُزدَوَج" نام مکتب فلسفی صدرالمتالهین شیرازی است که وی با پیوند قرآن، برهان و عرفان، این مسلک را پی افکند.

5. "منطق الطّیر" زبان مرغان، ماخوذ از آیه‏ی 16 سوره نمل(= وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ وَ قالَ یا اَیّهاَ النّاسُ عُلّمْنا مَنْطِقَ الطّیْرِ...)، نام اثر نامی شیخ عطّار.

6. مَرَدَه: بر وزن ظَلَمَه، جمع مرید، مَرَده‏ی متنسّک: مریدان مقدس ماب

7. "تَقابل اضافه" یکی از انواع تقابل می‏باشد. در تقابل اضافه، از عدم یک طرف، عدمِ طرف دیگر لازم می‏آید، مانند تقابلی که میان "تحت و فوق" متصوّر است.