توفيقي شد تا تعطيلات آخر هفتهي قبل براي پيگيري وضعيت ثبت خاطرات و مستندات شهداي روستايمان و دغدغههاي مربوط به آن كه از مدتها قبل در سر داشتمشان راهي شهرستان محلات و روستايمان شوم.
فكر نميكردم كه در يك فرصت محدود دو روزه بتوان اينهمه كار انجام داد! هم خوشحال بودم از كارهايي كه پيش رفت و هم افسوس بر فرصتهاي يك روزه و دو روزه و... مشابهي خوردم كه سالهاست از دست ميدهيمشان و غافليم از آنها و به سبب اين غفلت ما چه بسا اسناد شرافت و عزت و انسانيتي كه از دست ميرود و براي آيندگانمان نميماند و چه بسا ضرباتي كه بر فرهنگمان وارد ميآوريم...
در هر حال آنچه كه در اين دو روز رخ داد و بدست آوردم احتمالا مناسب براي ثبت و استفاده دوستان همفكر باشد:
- روستاي نه چندان بزرگ ما شامل دو بخش عليا و سفلي ميباشد كه مجموعاَ بيش از چهل شهيد تقديم انقلاب كرده است و به نسبت وسعت جغرافيايي روستا و جمعيت آن آمار بالايي حساب ميشود و بيانگر روح انقلابي روستاييان و وفاداري آنها به آرمان امام و انقلاب و نيز لزوم توجه مسئولان به عناصر فرهنگي به اين مولفهي روستاها ميباشد.
- متاسفانه بايد گفت در مورد ثبت خاطرات، سيره، مستندات، فيلمها و تصاوير اين چهل شهيد كوچكترين حركت سازماندهيشدهاي انجام نشده و براي ما كه نسل سوم بعد از شهداي روستايمان هستيم كسي اثري از اين عزيزان براي ارائه در دست ندارد.
- بسياري از پدران و مادران اين شهيدان فوت كردهاند و كسي هم از آنها در مورد فرزندانشان چيزي نپرسيده كه اكنون ما استفاده كنيم از آن و بخش عظيمي از اين پتانسيل فرهنگي از بين رفته و ديگر قابل بازيابي هم نيست.
- پنج شنبه ساعت ۴ صبح به همراه يكي ديگر از دوستان فاميل از قم حركت كرديم و قبل از ساعت ۶ محلات بوديم. به منزل يكي از اقوام كه فرزند ايشان نيز آمادگي صددرصدش را براي همكاري اعلام كرده بود رفتيم، نماز را خوانديم و منتظر تماس يكي از طلابي كه ايشان هم به محلات آمده بود و خود فرزند يكي از شهداي بزرگوار روستا است مانديم تا ساعت حضور در بنياد شهيد شهرستان را به ما بگويد.
- مسئولان بنياد در جلسه بودند و براي جلوگيري از فرصت سوزي با منزل يكي از خانواده شهداي روستا كه در محلات زندگي ميكرد تماس گرفتيم و راهي منزلشان شديم.
- ... با آشيخ اسدالله و آقا مهدي در منزل حاج ميرزا حسن ظهرابي پدر شهيد حسين ظهرابي حاضر شديم. مقداري ميوه و يك پوستر عكس به اضافه يك لپ تاپ و اسكنر با خودمان داشتيم.
- همچون همهي خانوادههاي شهدا مورد لطف و مهرباني قرار گرفتيم و شرمندهشان شديم. پدر و مادر شهيد هر دو در كنارمان نشستند. مختصري در مورد كاري كه دنبالش هستيم توضيح داديم و از انها خواستيم تا آنچه در مورد شهيد حسين ظهرابي در خاطر دارند برايمان بگويند.
- پدر شهيد كه نمي توانست در مورد پسرش صحبت كند! گفت نميتوانم و دو سه بار كه خواست چيزهايي بگويد بغضش اجازه ادامه نداد.
- همزمان مداركي كه در منزلشان از حسين موجود بود را آوردند و اسكن كرديم. ميدانستيم كه غالب خانوادههاي شهدا از اين كار بنياد كه بيشتر به دزدي شبيه است تا كار فرهنگي ناراضياند! و لذا بناي كار را از اول بر اين گذاشتيم تا اسناد و مدارك را از منزل هيچ شهيدي خارج نكنيم و خطاي بنياد شهيد را تكرار نكنيم.
- گفتند كه مدارك زيادي از حسين داشتهاند و همه را بنياد برده و ديگر نياورده! خيلي ناراحت بودند از اين ماجرا ولي چون زورشان نميرسد و فريادشان بلند نيست احساس ميكرديم كه چقدر در اين موضوع مظلومند و بعضي ديگر چقدر ظالم!
- مادر شهيد بيشتر خاطره ها در يادش بود، گفت كه حسينش چند بار در دوران مدرسه با معلم و دانش آموزهايي كه طرفدار شاه بودند دعوايش شده بود و داستانهايي از اين كارهايش برايمان تعريف كرد.
- يكي از اخلاقيات حسين اين بوده كه هر جا گير ميآورده؛ روي سنگها و ديوارها، روي تخته سياه، توي مدرسه و... مرگ بر شاه و درود بر خميني مينوشته و يكبار روي منبع آب بزرگ و بلند روستا اين كار را كرده بوده.
- اسامي دوستان و رفقاي حسين را كه با هم در روستا و جبهه دمخور بودهاند را پرسيديم و يادداشت كرديم تا برويم سراغشان.
- وقت ميگذشت و هماهنگ شدن قرارمان با بنياد شهيد باعث شد تا خداحافظي كنيم و گفتيم كه بايد براي ادامه باز مزاحمتان شويم.
- با پاهايي كه درد ميكرد تا بيرون منزل بدرقه شديم تا شرمندهتر باشيم...
ادامه دارد...







