چيزي به اذان ظهر نمانده بود كه وارد بنياد شهيد شديم. دوستمان با همهشان آشنا بود و با وي و آقا مهدي نزد معاونت فرهنگي رفتيم. همان اول از ظاهري كه ميديديم خيلي چيزها معلوم بود! مقداري گلايه كرديم، از بيتوجهي به مساله شهداي روستايمان، بيتوجهي به اسناد و خاطرات و... از طرح ساماندهي قبور شهدا و تيشهاي كه به دست خودمان و به نام ساماندهي و بازسازي به فرهنگ دفاع مقدس ميزنيم، از نارضايتي خانواده شهدا از بنياد شهيد و...
- پروندههاي شهداي روستايمان را خواستيم، حدود ده دوازده تا آورد، طلبكارانه گفتيم همهاش را در بياوريد! شد بيست و سه تا. هفده هجده شهيد روستا در بنياد شهيد پروندهشان موجود نبود...
- گفت چند سال قبل بنياد شهيد تهران گفت ميخواهيم پروندهها را از كاغذهاي اضافه و بيفايده پالايش كنيم؛ همه را از ما گرفت، بعضي پروندهها كه بيست برگ و سي برگ و پنجاه برگ داشت را با سه و چهار و پنج برگ برگرداند!
- اسكن را كه احتمالا نميدانستند اصلا يعني چه بيعرضهها يك دوره كپي هم از اصل مدارك قبل از طرح نابودي بنياد شهيد تهران نگرفته بودند.
- دوستمان داشت چانه اينكه تا ساعت چند ميشود اينجا ماند و چند تعطيل ميشود و... را با آن مسئول ميزد گفتم تا تمام اين اسناد را اسكن نگيريم بيرون نميرويم حتي اگر تا پس فردا صبح طول بكشد. در گوش رفيق ديگرمان هم گفتم معلوم نيست عرضه نگهداري همين مقدار اسناد را داشته باشند و دفعه بعد اينجا چيزي مانده باشد.
- دوستي كه در بنياد شهيد محلات بود به نسبت ديگران دلسوزتر بود و همكاري كرد با ما، مدارك را به اضافه يك اتاق خالي در اختيارمان گذاشت.
- آنقدر از داشتن همين پروندههاي ناقص سه برگ و پنج برگي خوشحال بوديم كه از اذان ظهر تا دو ساعت بعد از عشاء يكسره پشت كامپيوتر نشسته بوديم و اسكن 310 سند ذرهاي خستهمان نكرد و انرژي و توان و انگيزهمان كم نشد.
- بسيار به اين ميانديشيدم كه چقدر ميشود كار كرد و نميكنيم و نكردهايم. فكر كردم كه وقتي چند ساعت وقت ميگذاريم و اينهمه كار كه ميشود كلي از آن خروجي گرفت انجام ميشود، اگر هر يك از ما يك هفته وقت گذاشته بوديم چقدر اكنون دستمان پر بود! همت و برنامه اگر بود در يك ماه ميشد تمام مدارك را جمع كرد، كاري كه سالهاست بر زمين مانده...
- كار براي شهدا فقط كار نيست! درس گرفتن و معنويتي كه براي ما داشت مهمتر از خود كار بود. حين كار وصيتنامهها را ميخوانديم، نامهها، عكسها و... و مسلما همين تاثير را در مخاطبين امروز خواهد داشت و بايد از اين پتانسيل حداكثر استفاده را كرد.
- دو سه تا كار كامپيوتري بچههاي يك پايگاه بسيج كرده بودند، با خبر شدند مشغول اين برنامه هستيم برايمان آوردند. كار خوب و به درد بخور و مورد استفادهاي بود. همان كار را بنياد شهيد با آنهمه ساختمان و بودجه و دستگاه نكرده بود!
- به اين نتيجه رسيديم كه كمك رفتن از بروبچههاي بومي و جوانها و بسيجيها خيلي بيشتر از اين حقوق بگيرها ثمره دارد...
- دوستمان زحمت كشيد و ضعفهايي كه در بنياد بود و ديديم رو ليست كرد:
1. شکایت اغلب خانواده های شهدا از بنیاد شهید که به دلایل مختلف عکس شهید عزیزشان را گرفته بود و تحویل هم نداده بود.
2. اطلاعات بنیاد شهید از خانواده های شهدا بیشتر بود تا خود شهدا.
3. اکتفا کردن بنیاد شهید به چند یادواره و عدم توجه کافی به سیره شهدا.
4. نبود نرم افزار یا کتاب جامع در مورد شهدای شهرستان و حومه در بنیاد شهید.
5. نقص در پرونده های شهدای روستا( فرستادن پرونده ها به مرکز استان و بعد از بین رفتن پرونده ها).
6. از بین رفتن بعضی از عکس ها و پاره شدن بعضی از وصیت نامه ها و پوشه ها به علت رعایت نکردن اصول نگهداری پرونده ها.
7. انتقال برخی از پرونده ها به تهران یا قم و سهل انگاری بنیاد در نگرفتن حتی کپی برای خود.
8.عدم وجود نظم در پرونده ها( جدا نبودن پرونده های روستاها به تفکیک. طوری که برای جدا کردن می بایست تمامی پرونده ها زیرورو می شد).
9. نبود نیروی کافی در بنیاد شهید برای پرداختن به چنین مسائلی ( به گفته یکی از مسئولین بنیاد)، اما حقیقت امر ورای گفته ایشان را اثبات می کند، طوری که شهرستان نیروی فرهنگی زیادی را برای این طور کارها در اختیار دارد اما متاسفانه شناسایی بنیاد برای این جور افراد ضعیف است.
10. فضا سازی مناسبی حتی داخل بنیاد وجود نداشت و فضای کاری مانند دیگر ادارات بود. شاید می شد با زدن پوستر های شهدا و... فضا را عوض کرد.
11. نبود محصولات فرهنگی از جمله کتاب داستان، شعر و... در مورد شهدای دیگر کشور برای استفاده عموم در بنیاد.
12. نداشتن یک سایت یا حتی وبلاگ در مورد کل شهدای شهرستان و حومه.
13. تا جای که من دیدم، از جوانان در انجام کارها استفاده نمی کردند.
14. مشخص نبودن علت شهادتِ شهدا در پرونده ها.
ادامه دارد...






